ترنم زندگی

چون عاشق را کسی بکاود ... معشوقه از او برون تراود

شخصیت معشوق در منظومه لیلی و مجنون

ظاهر و عنوان داستان، حکایت از این دارد که عاشق، مجنون است و معشوق لیلی، اما با بررسی و مطالعه این داستان به نظر می رسد« عشقی که در طی قصه به میان می آید تا آنجا که به مجنون مربوط است عشق پاکبازی و نامرادیست( حب عذرا) و اینکه پاکبازی و نامرادی عاشقان ناشی از ضرورت تسلیم آنها به قیود و سنتهایی است که آنها جز با اکراه و جز با مقاومت و طغیان با آن روبرو نمی شوند، این پاکبازی و نامرادی درونمای? این گونه عشق بدوی می باشد. اما اینکه بی قراری دو دلداده در این عشق به پرده دری و رسوایی می انجامد و این امر با التزام کتمان و شکیبایی که کمال مطلوب حب عذرا است، مغایرت می نماید از آن روست که عشق قیس از همان آغاز پیدایی، در برخوردی که با قانون بادیه دارد تبدیل به جنون می شود و پیداست که مجنون هرگز در بند راز داری و پرده پوشی نیست. دیوانه قید نام و ننگ ندارد و پرده دری لازمه ذهنیت اوست. لیکن عشق لیلی هم هر چند جلوه ای دیگر از حب عذرا و روی دیگر سکه ایست که نام مجنون بر روی آن است، باز حسابگریهای زنانه و مصلحت بینی هایی که رعایت رسوم و آداب  مرده ریگ اجدادی را در حیات بادیه و حتی در جامعه شهری بر جنس زن  تحمیل می کند، گه گاه خلوص و سادگی عشق وی را مشوب می نماید. با آنکه  تن در دادن به ازدواج با ابن سلام از جانب او نوعی مصلحت بینی است، دیدارها و پیامهای پنهانی و از پیش طرح شده او با مجنون از شور عاشقی ناشی است و با این حال، اینکه در تمام این روابط، او نیز مثل مجنون هرگز از حد پاکبازی و نامرادی تخطی نمی کند، از طهارت و عفاف حب عذرا در نزد او حاکی است». بنابراین این دو دلداده رابطه ای متقابل با یکدیگر دارند. نیازمندی و مشتاقی هر دو به یکدیگر با مضمونهایی مشابه بیان و توصیف شده است، بدین معنا که اگر لیلی معشوق است گاه نیز در مقام عاشقی است و حتی از مجنون هم مجنون تر مثلاً یکبار که لیلی مردانه خطر کرده و به دیدار مجنون رفته بود، گریان و نالان از پیش او بازمی گردد و چون به خیمه خود می رسد، در گوشه غم می نشیند و هنگام شب" با شب ز رفیق راز می گوید" و به یاد مجنون غزلی پرسوز می خواند:

بازم غم عشق در سرافتاد /  بنیاد صبوریم برافتاد/ بازم هوسی گرفت دامن   /کز عقل نشان نماند با من/ گویند تا کی از در و بام/گه نامه دهی و گاه پیغام؟ / آلوده شدی به هر دهانی/افسانه شدی به هر زبانی/ بیدرد که فارغست و خندان /کی داند حال دردمندان؟/ گیرم که بود به پرده جایم /وز حجره غم برون نیایم/ این خانه شکاف ناله زار/پوشیده کجا شود به دیوار؟/ اکنون چه کنم حجاب آزرم /کافتاد ز چهره برقع شرم؟/ آنرا که درونه چاک باشد /از پرده دری چه باک باشد؟/ در مجلس عشق جام خوردن/وانگه غم ننگ و نام خوردن/ دست من و آستین یارم /گر خلق کنند سنگسارم / شوریده که غرق حال باشد/رسوا شدنش جمال باشد/ مسکین من مستمند دلتنگ /محبوس بلا چو لعل در سنگ/ عاشق که به زیر تیر شد خم/از زخم زبان کجا خورد غم؟

اگر مجنون در فراق لیلی اشک می ریزد، لیلی نیز اینگونه است:

لیلی چو بریده شد ز مجنون                                    / می ریخت ز دیده دُرّ مکنون/ مجنون چو ندید روی لیلی             /از هر مژه ای گشاد سیلی 

اگر مجنون ذات و گوهر وجودش با عشق سرشته و پرورده شده بود، لیلی نیز گوهر و سرشتش از عشق آفریده شده بود:

چون عاشق سرشته شد به گوهر                                 چه باک پدر چه بیم شوهر

نیز اگر عاشق به معشوق نیازمند است، لیلی، مجنون را لایق و شایسته خود می داند و مجنون هم متقابلاً این گونه است. همچنین اگر معشوق برای عاشق غمزده است، عاشق هم برای معشوق دارای این صفت است.

 در این منظومه، گاه معشوق از عاشق شکوه و ناله سر می دهد:

ای یار موافق وفادار/ وی چون من و هم به من سزاوار/ ای از در آنکه در چنین باغ  / آیی و زدایی از دلم داغ/ با من به مراد دل نشینی/  من نارون و تو سرو بینی/ آخر به زبان نیکنامی / کم زان که فرستیم پیامی  

 همچنین اگر مجنون در فراغ لیلی ناشکیبا و در جستجوی اوست لیلی نیز اینگونه است و از هر کس خبر مجنون را می پرسد.

جستی خبری ز یار مهجور         دادی اثری به جان رنجور      

و اگر مجنون در راه معشوق جانبازی بی مانند است، لیلی نیز که جمیله جهان است در دوستی او از جان دریغ ندارد.

لیلی که جمیله جهان است         در دوستی تو تا به جان است

و اگر مجنون با مهر لیلی تن به خاک می سپارد لیلی نیز اینگونه است و در عشق به او صادق است و جانش را در سر کار عاشقی می کند. سخنان عاشقانه ایکه بر زبان لیلی جاری می شود و عشق سرشار از پاکی و صداقت خود را آشکارا با مادر در میان می نهد، گواه این مطلب است.

گو لیلی از این سرای دلگیر/ آن لحظه که می برید زنجیر/ در مهر تو تن به خاک می داد/ بر یاد تو جان پاک می داد/ در عاشقی تو صادقی کرد/ جان در سر کار عاشقی کرد/ احوال چه پرسیم که چون رفت/ با عشق تو از جهان برون رفت/ وامروز که در نقاب خاک است/ هم در هوس تو دردناک است

لیلی در بازپسین دم حیات، خطاب به مادر، خود را شهید راه عشق می داند و از او    می خواهد تا کفنش را به خون آغشته کند تا رنگ روز عید او باشد.

خون کن کفنم که من شهیدم        تا باشد رنگ روز عیدم     

و به مادرش سفارش می کند که بعد از مرگ او و هنگام تدفین جنازه اش به مجنون  خبر دهند و می گوید که به مجنون بگویند که لیلی" با عشق تو از جهان برون رفت" و به هنگام مرگ.

از مهر تو تن به خاک می داد/  بر یاد تو جان پاک می داد / در عاشقی تو صادقی کرد/  جان در سر کار عاشقی کرد/ تا داشت در این جهان شماری/ جز با غم تو نداشت کاری/ وانگه که در غم تو می مرد/ غمهای تو را به توشه می برد/ وامروز که در نقاب خاکست / هم در هوس تو دردناک است/ چون منتظران در این گذرگاه / هست از قبل تو چشم بر راه / می پاید تا تو در پی آیی /  سرباز پس است تا کی آیی

هم او و هم مجنون سرشار از عشقی پاک و عفیف بودند و تا پای جان و دم بازپسین، بر این عشق پاک ماندند و شهید راه عشق شدند. بنابراین اگر مقام آن دو را نسبت به هم بسنجیم در حقیقت آن دو، دو شخص مجزا نبودند، بلکه یک روح در دو کالبد بودند، به عبارت دیگر به مرحله اتحاد عاشق و معشوق رسیده بودند و دویی از میانشان برخاسته بود. لیلی که از عشق سرشار و صادقانه خود لبریز است، به مرحله ای می رسد که خود را از هزار مجنون، مجنون تر می خواند.

لیلی بودم و لیکن اکنون                 مجنون ترم از هزار مجنون

در ابیات ذیل، اتحاد عاشق و معشوق به روشنی در گفته های مجنون موج می زند.

زین پس تو و من، من و تو زیین پس/ یک دل به میان ما دو تن بس/ وآن دل، دل توچنین صواب است / یعنی دل من دلی خراب است/ صبحی تو وبا تو زیست نتوان/ الا به یکی دل و دو صد جان / در خود کشمت که رشته یکتاست /  تا این دو عدد یکی شود راست/ چون سکه ما یگانه گردد / نقش دویی از میانه گردد 

 همینطور:

من با توأم آنچه مانده بر جای/ کفش است برون فتاده از پای/ آنچه آن من است باتو نوراست/  دورم من از آنچه از تو دور  است 

یا در ابیاتی دییگر، لیلی صریحاً خود را جفت او و عاشق او معرفی می کند گویی عاشق، لیلی است و معشوق، مجنون

چونی و چگونه ای چه سازی/ من با تو، تو با که عشق بازی/ چون بخت تو در فراقم از تو/ جفت توام ارچه طاقم از دور 


جنسیت و مدیریت

حضور زنان در عرصه های شغلی واجتماعی مسائل و مباحث مختلفی را بوجود آورد که شاید تا قبل از از اهمیت خاصی برخوردار نبوده است که این به سبب ماهیت روانشناختی جنسیتی و موقعیت فرهنگی هر جامعه می باشد . تا پیش از این حضور در اجتماع مستلزم داشتن خصایص و ویژگیهای مردانه بود و برای موفقیت هرچه بیشتر ناگزیر می بایست نقشهای مردانه را بخوبی ایفا نمود اما به حضور پر رنگتر زنان دیگر داشتن ویژگیهایی مردانه برای موفقیت شرط لازم وکافی محسوب نمی شود بلکه می بایست به ابزارهای زنانه برای تاثیر گاری هرچه بیشتر مجهز شد.
در زمینه تفاوتهای جنسیتی زنان ومردان در محیط های اجتماعی بحثها و تحقیقات بسیار زیادی صورت گرفته است امروز مقاله ای را در این زمینه می خواندم به نظرم جالب آمد به همین دلیل تصمیم گرفتم که چکیده آن را در جملاتی کوتاه در اینجا بیاورم .

 زنان در قدرت بخشیدن و تشویق کردن کارکنان بهتر از آقایان عمل می کنند.
رفتار زنان به نوعی است که صداقت بیشتری را در کار حکم فرما می کنند و درعین حال بیشتر از مردان در ارتباط با کارکنان هستند.
رهبران زن در واکنش نشان دادن به درخواست های کمک بهتر و سریعتر عمل می کنند.
زنان معمولا دارای تحمل بیشتری از این دیدگاه می باشند که جامعه تشکیل شده از افراد متفاوت و زنان قدرت بیشتری در پذیرش این تفاوتها در مقایسه با مردان دارند.

زنان در تشخیص مشکلات بسیار سریعتر و بهتر از مردان عمل می کنند.
زنان در مشخص کردن انتظارات شغلی و تهیه بازخوردهای با ارزش و تشویق کننده بسیار بهتر از آقایان می باشند.
مردان در مقایسه با زنان معمولا تصمیم گیرندگان سریع می باشند و مدیران مرد در ساختن ارتباط گذرا و تشکیل تیم های موقت در جهت نیل به به اهداف کوتاه مدت موفق می باشند.


نقاش

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه
عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید


خطبه حضرت زینب (س) در کوفه

زینب ! کیست ؟ تو چه می دانی زینب کیست ؟ او بانوی بنی هاشم است که در صفات ستوده شده برترین است و کسی جز فاطمه (س) بر او برتری ندارد تا جایی که اگر بگوییم صدیقه کبری است حق گفته ایم. در پوشیدگی و حجاب چنان بود که کسی از مردان در زمان پدر و برادرنش او را ندیده بود ، جز در واقعه کربلا. او در صبر و قوت ایمان و تقوی منحصر به فرد بود و در فصاحت و بلاغت گویا از زبان امیر المومنین (ع) صحبت می کرد .( شیخ صدوق ،‏تنقیح المقال ، ج 3 ؟، ص 79 ) وی در مقامی بود که توانایی حفظ اسرار امامت را داشت بطوریکه حسین (ع) هنگام شدت بیماری حضرت زین العابدین (ع) مطالبی را به وی فرمود و آن بانو دارای منزلت نیابت امامت گردید .
خطبه حضرت زینب (س) در کوفه  
سخنان زینب (س) پس از شهادت سالار شهیدان و خطبه های آن حضرت در بازار کوفه و دربارگاه ابن زید و دربار یزید در شام چنان قوی و تکان دهنده بود که همگان را به حیرت واداشت و مسلمانان را از خواب غفلت بیدار کرد.
رسولی محلاتی به نقل از احتجاج طبرسی می نویسد: هنگامی که حضرت علی بن الحسین را به همراه زنان از کربلا به کوفه آوردند ، زنان کوفی با دیدن آنان به شدت می گریستند و گریبان چاک می کرند و مردان نیز با آنان گریه می کردند. زین العابدین (ع) که در آن زمان بیمار بود به صدای بلند فرمود : اینان برما می گریند پس چه کسی جز اینها ما را کشت؟ در این وقت زینب (س) با اشاره ای مردم را ساکت کرد . با همان اشاره نفس ها در سینه حبس شد و زنگ شتران از صدا افتاد ،
آنگاه زینب (س) چنین گفت: سپاس و ستایش خاص خداست و درود بر پدرم محمد و خاندان پاک و برگزیده اش . و سپاس ای مردمان کوفه ! ای مردمان دغل پیشه و فریبکار و بی حمیت و حیله گر ! اشکانتان خشک نشود و ناله هایتان پایان نپذیر! براستی حکایت شما حکایت زنی است که رشته های خود را محکم بافته بود و پس باز می کرد، شما سوگند تان را دستاویز فساد قرار دادید! شما چه دارید جز لاف زدن و دشمنی و دروغ ! و همچون کنیزان چاپلوس و دشمنان سخن چین ! یا هماند سبزه وگیاهی که برفراز سرگین روید و یا همچون نقره ای که روی قبر را بدان اندود کرده باشند که ظاهری زیبا وفریبنده و باطنی بد بو گندیده دارد . براستی که بد توشه ای برای خود فرستادید که خشم خدا برشماست و در عذاب جاویدان هستید ! آری بگرید که به خدا سوگند شایسته گریستن هستنید، بسیار هم بگریید واندک بخندید که ننگ آن گریبان گیر شما شد و بال آن شما را در برگرفت و هرگز لکه این این ننگ را از امان خود نتوانید شست ! و چگونه پاک خواهید کرد لکه ننگ کشتن فرزندان خاتم پیامبران و معدن رسالت و آقای جوانان بهشت را ! همان که در جنگ سنگر شماست و در پناه حزب و دسته شماست و در هنگام صلح سبب آرامش دلتان و مرهم زخمتان و در جنگ ها مرجع شما و بیانگر دلیل های روشن و چراغ هدایت شما بود !
براستی چقدر بد است آنچه برای خود پیش فرستادید و چقدر بد است بار گناهی را که برای روز جزا بر دوش خود نهادید !
نابودی و سر نگونی بر شما باد ! کوشش تان به نومیدی انجامید و دستهایتان بریده شد و سوداگری شما زیان داد و به خشم خدا باز گشتید و خواری بیچارگی را برای خود مسلم و قطعی کردید! وای بر شما ! هیچ میدانید چه جگری از رسول خدا پاره کردید ؟ وچه پیمان محکمی را بستید ؟ و چه پردگیانی را از او از پرده بیرون افکندید؟ وچه حرمتی را از او هتک کردید؟ وچه خونی را از او ریختید؟ کار بسیار و بزرگی انجام دادید که نزدیک است آسمانها از هول این کار از شکافد و زمین متلاشی شود و کوهها از هم بپاشد!
مصیبتی بس دشوار و بزرگ بد وکج و پیچیده و شوم که راه چاره در آن بسته و در عظمت به اندازه آسمان خون ببارد و براستی که عذاب آخرت خوار کننده تر خواهد بود و یاری نخواهید داشت ! و این مهلت تاخیر در کیفر الهی شما را خیره نکند که خدای عزوجل در انتقام عجله نمی کند و ترسی از فوت و از دست رفتن انتقام ندارد حتما پروردگار در کمینگاه شماست .
آنگاه شروع به خواندن اشعاری در رسای حادثه کربلا نمود.

راوی می گوید به خدا سوگند آن روز مردم رت دیدم در حالی که سرگشته و حیران مشغول گریه وزاری بودند وانگشت پشیمانی و اندوه بر دندان گرفته و می گزیدند، پیر مردی در کنارم ایستاده بود او را دیدم که به شدت می گریست و می گفت : پدر و مادرم فدایتان شود ! که مهنسالان شما ، بهنرین کهنسالان و و جوانانتان بهترین جوانان ، زنانتان بهنرین زنان و نسل شما بهترین نسلهاست که نه خوار می شودید ونه شکست می پذیرد. 
 ( منبع : زنان عاشورایی ، زهرا یزدان پناه قره تپه ، نشر هلال، تهران ، 1382 )


زنان عاشورایی

شرکت زنان در جبهه پیکار وهمدلی وهمراهی با نهضت امام حسین و مشارکت در ابعاد مختلف آن از جلوه های حضور زنان در عرصه اجتماعی فرهنگی می باشد. زنان عاشواریی گاه در جبهه مبارزه بوده اند وگاه در کسوت پرستاری وغمخواری وگاه در نقش پیام رسانی و...در هر موقعیت مناسب مسئولیت ادامه رسالت را با ابزار متناسب با آن شرایط را عهده دار بوده اند . همکاری زنانی مانند طوعه در کوفه با نهضت مسلم بن عقیل، همراهی با همسرانشان مثل ام خلف ، ام وهب ، ام عمر و بن جناده وحتی شهادت ام وهب و همچنین تشویق اطرافیان به ادامه مبارزه وجهاد وشهادت و روحیه بخشی به اطرافیان توسط این زنان ونیز اعتراض وانتقاد برخی از همسران سپاه کوفه به جنایتهای شوهرانشان همگی از مصادیق حضور ونقش موثر زنان در کربلا می باشد. همچنین مصادیق این مبارزه را نیز در پناه دادن دو طفلان مسلم توسط همسر حارث ، قیام در الصدف ، صفیه بنت عبدالله بن عفیف ازدی و ... را می توان یافت.

به مناسبت ایام بزرگداشت یاد و خاطره سالار شهیدان و اصحاب ایشان فرصت را مغتنم شمردم تا پس از مدتی که مشغله زیاد اجازه حضور فعال را در فضای مجازی نمی داد دوباره حضور خود را پررنگتر سازم با شد که مورد توجه خداوند متعال و حضرت ابا عبد الله  و خوانندگان محترم قرار گیرد .
زنان همراه کاروان عاشورا چه کسانی بودند؟
زینب کبری (س) دختر امیر المومنین علی بن ابیطالب و مادرش فاطمه زهرا دختر  رسول اکرم
ام کلثوم صغرا (ع) ( نفیسه )دختر امیر المومنین و مادرش ام ولد همسر عبد الله اکبر بن عقیل
رقیه پدرش امیرالمومنین و مادرش صهبا ، همسر مسلم بن عقیل و مادر عبدالله و محمد که در نینوا به شهادت رسیدند.
فاطمه دختر امیرالمومنین علی بن ابیطالب و مادرش ام ولد که با ابی سعید بن عقیل بن ابیطالب ازدواج کرد
فاطمه صغرا دختر امام حسین و مادرش ام اسحق بود همسرش حسن بن علی ( حسن مثنی )
سکینه دختر امام حسین و مادرش رباب بنت امری القیس ( نامش آمنه که به سکینه مشهور است) همسرش عبدالله بن حسن (ع)
رقیه دختر سه ساله امام حسین که در سفر کربلا همراه اسرای اهل بیت بود
فاطمه (ع) دختر امام حسن مجتبی وهمسر امام زین العابدین (ع) و مادر امام محمد باقر (ع)
زینب صغرا دختر امیرالمومنین و همسر محمد بن عقیل
رباب همسر امام حسین (ع) دختر امری القیس بن عدی و مادرس میسور مادر علی اصغر
عاتکه همسر امام حسین (ع) دختر زید بن عمر از شاعره های عرب که زنی عاقله باکمل وزیبا بود.
کبشه یا ام سلیمان کنیز امام حسین (ع) همسرش پیک امام حسین به سوی روساو اشراف بصره بود زنی عالم ، فاضل و نیکوکار بود
فکیهه که در خانه رباب همسر امام حسین خدمت می کرد و فرزندش قارب در کربلا به شهادت رسید
رمله همسر امام حسن (ع) ومادر حضرت قاسم
حمیده دختر مسلم بن عقیل که دختری سیزده ساله بود و در زمانی که حضرت سید الشهدا خبر شهادت پدرش را شنید او مورد نوازش و ملاطفت خود قرار داد
فضه النوبیه خدمتکار حضرت زهرا فضه از نظر ایمان  وتقوا و زهد در درجه عالی قرار داشت
شهربانو مادر محمد بن ابی سعید
لیلی التمیمیه دختر مسعود بن خالد بن ربعی و مادرش عمیره


غدیر

جلوه ‏گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر
****
رودها با یکدگر پیوست کم‏کم سیل شد
موج مى‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

 ****
هدیه جبریل بود  الیوم اکملت لکم 
وحى آمد در مبارک باد مولى در غدیر

 ****
با وجود فیض  اتممت علیکم نعمتى
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر
****
بر سر دست نبى هر کس على را دید گفت‏
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر

 ****
بر لبش گل واژه « من کنت مولا» تا نشست‏
گلبُن پاک ولایت شد شکوفا در غدیر

 ****
برکه خورشید در تاریخ نامى آشناست‏
شیعه جوشیده ‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر

 ****
گرچه در آن لحظه شیرین کسى باور نداشت‏
مى‏توان انکار دریا کرد حتى در غدیر

 ****
باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏
عمر کوتاهى ‏ست در لبخند گل ها در غدیر

 ****
دیده‏ها در حسرت یک قطره از آن چشمه ماند
این زلال معرفت خشکید آیا در غدیر؟

 ****
دل درون سینه‏ها در تاب و تب بود اى دریغ‏
کس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدیر


شهادت امام محمد تقی بر عموم تسلیت باد

امام نهم شیعیان حضرت جواد ( ع ) در سال 195 هجرى در مدینه ولادت یافت .نام نامیاش محمد معروف به جواد و تقى است .القاب دیگرى مانند : رضى و مقتى نیز داشته , ولى تقى از همه معروفترمیباشد .مادر گرامیاش سبیکه یا خیزران است که این هر دو نام در تاریخ زندگى آن حضرت ثبت است .امام محمد تقى ( ع ) هنگام وفات پدر حدود 8 ساله بود .پس از شهادت جانگداز حضرت رضا علیه السلام در اواخر ماه صفر سال 203 ه مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأ ئمه ( ع ) انتقال یافت .
مأ مون خلیفه عباسى که همچون سایر خلفاى بنى عباس از پیشرفت معنوى ونفوذ باطنى امامان معصوم و گسترش فضایل آنها در بین مردم هراس داشت , سعى کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خویش قرار دهد .از اینجا بود که مأ مون نخستین کارى که کرد , دختر خویش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد ( ع ) درآورد , تا مراقبى دایمى و از درون خانه , برامام گمارده باشد .رنجهاى دایمى که امام جواد ( ع ) از ناحیه این مأ مور خانگى برده است , در تاریخ معروف است .از روشهایى که مأ مون در مورد حضرت رضا ( ع ) به کار میبست , تشکیل مجالس بحث و مناظره بود .مأ مون و بعد معتصم عباسى میخواستند از این راه -به گمان باطل خود - امام ( ع ) را در تنگنا قرار دهند .در مورد فرزندش حضرت جواد ( ع ) نیز چنین روشى را به کار بستند .
به خصوص که در آغاز امامت هنوزسنى از عمر امام جواد ( ع ) نگذشته بود .
مأ مون نمیدانست که مقام ولایت وامامت که موهبتى است الهى , بستگى به کمى و زیادى سالهاى عمر ندارد .
حضرت جواد ( ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذربود , و در دورهاى که فرقههاى مختلف اسلامى و غیر اسلامى میدان رشد و نمو یافته بودند و دانشمندان بزرگى در این دوران , زندگى میکردند و علوم و فنون سایرملتها پیشرفت نموده و کتابهاى زیادى به زبان عربى ترجمه و در دسترس قرارگرفته بود , با کمى سن وارد بحثهاى علمى گردید و با سرمایه خدایى امامت که ازسرچشمه ولایت مطلقه و الهام ربانى مایه ور بود , احکام اسلامى را مانند پدران و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعلیم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسیارى پاسخ گفت .
امام جواد ( ع ) در مدت 17 سال دوران امامت به نشر و تعلیم حقایق اسلام پرداخت , و شاگردان و اصحاب برجستهاى داشت که : هریک خود قلهاى بودند ازقله هاى فرهنگ و معارف اسلامى مانند : ابن ابى عمیر بغدادى , ابوجعفر محمد بن سنان زاهرى , احمد بن ابى نصربزنطى کوفى , ابوتمام حبیب اوس طائى , شاعر شیعى مشهور , ابوالحسن على بن مهزیار اهوازى و فضل بن شاذان نیشابورى که در قرن سوم هجرى میزیستهاند .
آثار فکرى و روایاتى که از آن حضرت نقل شده ومسائلى را که آن امام پاسخ گفته و کلماتى که از آن حضرت بر جاى مانده , تاابد زینت بخش صفحات تاریخ اسلام است .
دوران عمر آن امام بزرگوار 25 سال ودوره امامتش 17 سال بوده است .معتصم عباسى از حضرت جواد ( ع ) دعوت کرد که از مدینه به بغداد بیاید .امام جواد در ماه محرم سال 220 هجرى به بغداد وارد شد .معتصم که عموى ام الفضل زوجه حضرت جواد بود , با جعفر پسر مأ مون و ام الفضل بر قتل آن حضرت همداستان شدند از این جهت , درصدد تحریک ام الفضل برآمدند و به وى گفتند تو دختر و برادرزاده خلیفه هستى , و احترامت از هرجهت لازم است و شوهر تو محمد بن على الجواد , مادر على هادى فرزند خود را برتو رجحان مینهد .این دو تن آن قدر وسوسه کردند تا ام الفضل تحت تأ ثیر حسادت قرار گرفت و در باطن از شوهر بزرگوار جوانش آزرده خاطر شدو به تحریک و تلقین معتصم و جعفر برادرش , تسلیم گردید .آنگاه این دو فردجنایتکار سمى کشنده در انگور وارد کردند و به خانه امام فرستاده تا سیاه روى دو جهان , ام الفضل , آنها را به شوهرش بخوراند .ام الفضل طبق انگور را دربرابر امام جواد ( ع ) گذاشت , و از انگورهاى تعریف و توصیف کرد .و حضرت جواد ( ع ) را به خوردن انگور وادار و در این امر اصرار کرد .امام جواد ( ع )مقدارى از آن انگور را تناول فرمود .چیزى نگذشت آثار سم را در وجود خود احساس فرمود و درد و رنج شدیدى بر آن حضرت عارض گشت .ام الفضل سیه کاربا دیدن آن حالت دردناک در شوهر جوان , پشیمان و گریان شد ; اما پشیمانى سودى نداشت .حضرت جواد ( ع ) فرمود : چرا گریه میکنى , اکنون که من را کشتى گریه توسودى ندارد .بدان که خداوند متعال در این چند روزه دنیا تو را به دردى مبتلاکند و به روزگارى بیفتى که نتوانى از آن نجات یافت .(در مورد مسموم کردن حضرت جواد ( ع ) قولهاى دیگرى هم نقل شده است ) 


زندگی زیباست

زندگی » زیباست، کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟
کو « دل آگاهی » که در « هستی » دلارائی به بیند ؟
**** 
صبحا « تاج طلا » را بر ستیغ کوه، یابد
شب « گل الماس » را بر سقف مینائی به بیند 
****
ریخت ساقی باده های گونه گون در جام هستی
غافل آنکو « سکر » را در باده پیمائی به بیند
 
****
شکوه ها از بخت دارد « بی خدا » در « بیکسی ها »
شادمان آنکو « خدا » را وقت « تنهائی » به بیند
 
****
« زشت بینان » را بگو در « دیده » خود عیب جویند
« زندگی » زیباست کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟


اشک مادر شهید

یادش بخیر دکتر وثوقی استاد تغییرات اجتماعی میگفت که همیشه امکان عمومی مثل پارکها یا خیابان و وسیله های نقلیه عمومی بهترین جایی هستند برای اینکه به ارزشهای اجتماعی یک جامعه پی برد وبا یک مقایسه به تغییر ارزشها از جامعه ای به جامعه دیگر ویا زمانی به زمان دیگر رسید. دیروز که مثل همیشه سوار مترو شده بودم و ساعتی به نسبت خلوت روز بود . بدحجابی خانمی با آرایش بسیار زننده ای که داشت توجهم را به خودش جلب کرد نه فقط توجه مرا توجه همه !!! از همان ابتدا که وارد قطار شد روسری نصفه نیمه اش را برداشت و با صدای بلند با گوشی همراهش صحبت میکرد !!! در همان ردیف و درکنارش پیرزنی نشسته بود که واقعا دلسوزانه به رفتارهای ناشایست دختر توجه می کرد و با نگاهش حرف می زد آخرش نتوانست تحمل کند  حساسیت خاصی همراه با مهربانی به دختر تذکر داد که مادر جان الان به ایستگاه میریم روسریت را بر سرت بگذار !!! فقط همین یک جمله باعث شد که دختر تمام آنچه را که در چنته وجودش داشت برملا کند و شروع به فحاشی که ای پیر زن تو در تمام جوانیت هر چه میخواستی کرده ای و الان هم در زیر چادرت هر کاری می کنی .هزارتا دروری دیگر!!! این مادر می گفت عزیزم من مادر شهید هستم و پسرانمان بخاطر شما رفته اند وتو این چنین می کنی !!! مادر شهید هستی که باشی ... !!!!! 
این برخورد ها شاید خیلی هم تازگی نداشت اما چیزی که قلب این مادر را شکست این بود که علاوه بر دختر دیگران هم به خود این حق جسارت را دادند که به او بگوید وب فهمانند که حجاب این دختر به تو ربطی ندارد !!!! مادر شهید هستی از مواهب فرزندت به اندازه کافی نیز برخوردی!!! آنقدر جو حاکم برعلیه این مادر بود اشک دلسوزی و حسرت از چشمان این مادر بزرگوار جاری شد وفکر کنم قبل از اینکه به مقصد برسد از قطار پیاده شد. واقعا ما به کجا رسیده ایم!!! چقدر ارزشهای اجتماعی تغییر کرده . یادم میآید وقتی کمی کوچکتر بودم اگر کسی به دیگری همانند این تذکرات می داد طرف مقابل اگر رفتارش را درست نمی کرد با جسارت از کار خودش دفاع هم نمی کرد یا اینکه دیگران حاضر هم حداقلش سکوت می کردند نه اینکه از خطا کار دفاع کنند . واقعا ما به کجا رسیده ایم !!! چرا حداقل احترام بزرگتری حفظ نمی شود!!! چرا همدلی و همدردی با مادران شهید به این شکل شده است !!! من از دیروز تا حال شاید هزار بار بیشتر از خودم پرسیدم که چرا من در آن لحظه سکوت کردم !!! چرا آنقدر مبهوت شدم که نتوانستم حرفی بزنم که حداقل کمی آرامبخش این مادر عزیر باشد !!!!!!!  

دنیای امروز

امروز ایمیلی از یکی از دوستان به دستم رسید که محتوای جالبی داشت تصمیم گرفتم حالا که این همه مدت غیبت داشتم حضور دوباره ام را با این یادداشت شروع کنم .
ما امروز خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم .راحتی بیشتر اما زمان وغصه بیشتر داریم .
مدارک تحصلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ، آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم .
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر ، داروهای بیشتر اما سلامتی داریم .
بدون ملاحظه ایام را می گذارنیم ، خیلی می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم ، خیلی زود عصبانی می شویم ‍، تا دیر وقت بیدار می مانیم ، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم ، خیلی کم مطالعه می کنیم اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم اما بندرت می اندیشیم و دعا می کنیم.
چندین برابر مایملک ما افزوده شده اما ارزشهایمان چندین برابر کاسته گشته.خیلی زیاد صحبت می کینم ، به اندازه کافی هیچ چیز را دوست نداریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم.
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه ، تنها به زندگی سالهای عمرمان را افزوده ایم ونه زندگی را به سالهای عمرمان.
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما با طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاههای باریکتر.
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم.
ما تا ماه رفته وبرگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
فضا بیرون را خوب فتح کرده ایم اما فضای درون را نه ، ما اتم را شکافته ایم اما هممچنان متعصبیم.
بیشتر می خوانیم اما کمتر یاد می گیریم ، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر انجام می دهیم.
عجله کردن را آموخته ایم اما صبر کردن را نه ، درآمدهای بالاتر داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.
کامپیوتر های بیشتر می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم ،تا رونوشتهای بیشتری را تولید کنیم ، اما ارتباطات کمتری داریم ، ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.
اکنون زمان غذای آماده اما دیر هضم است ، مردان بلند قامت با شخصیت پست، سود های کلان اما روابط سطحی .
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر ، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر ، درآمد بیشتر وطلاق بیشتر ، منازل روئیایی اما خانواده های از هم پاشیده.
بدین دلایل است که پیشنهاد می شود از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید ، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.
در جستجوی دانش باشید بیشتر بخوانید ، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بی آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.
زمان بیشتری را با خانواده و دوستان بگذرانید ، غذاهای مورد علاقه تان را بخورید و جاهای را که دوست دارید ببیند.
زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از تلاش وکوشش ولذت و شادی است.
عباراتی مانند یکی از این روزها و روزی را از فرهنگ لغات خود حذف کنید بیایید نامه ای را قصد داشتیم یکی از این روزها بنویسم همین امروز بنویسیم.
بیایید به خانواده ودوستانمان بگوییم که چقدر آنان را دوست داریم .
هرروز ، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.